داستان کوتاه نهایت عشق
یک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ایستاده و به
آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و دیگر راهی براي فرار نبود. رنگ صورت زن و
شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.
همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر
دوید و چند دقیقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا
که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوي اما پرسید : آیا می انید آن مرد در
لحظه هاي آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را
عزیزم ، تو بهترین مونسم بودي.از » تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره هاي بلورین اشک، صورت راوي را
خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام
می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او
را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم براي بیان عشق خود به مادرم و من بود.
با سلام