داستان کوتاه

فاصله دختر تا پیر مرد اندازه یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا؟

- جون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت

داستان کوتاه نهایت عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

تکراري براي ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می

را راه بیان عشق عنوان کردند. شماري دیگر هم « حرف هاي دلنشین » و « دادن گل و هدیه » کنند. برخی

را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، « با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی » گفتند

پسري برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف

کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براي تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالاي تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه نوشته

داستان کوتاه سنگتراش جاه طلب

روزي، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در
باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان
چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال
شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که
همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم،
آن وقت از همه قویتر میشدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روي تخت
روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را میآزارد و با خودش
فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام
نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابري بزرگ و سیاه آمد و جلوي تابش او
را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروي ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابري بزرگ شد. کمی
نگذشته بود که بادي آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به
باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که
قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده
بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را
دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

داستان کوتاه سیب زمینی و نفرت

یادم میاد اول دبستان که بودم، روزي معلم مون به بچه هاي کلاس گفت که می خواد به ما یه بازي یاد
بده. او از ما خواست که فردا هر کدوم یک کیسه پلاستیکی برداشته و درون اون به تعداد آدمایی که از
اونها بدمون میاد، سیب زمینی ریخته و با خودمون به دبستان ببریم. فرداي اون روز، کلاس ما تماشایی
بود. بچه ها با کیسه هاي پلاستیکی اومده بودند. در کیسه بعضی ها 2 تا، بعضی ها 3 تا، و بعضی ها حتی تا
5 و 6 عدد سیب زمینی هم بود! معلم به بچه ها گفت:بازي ما شروع شد، از امروز تا یک هفته، هر کجا که
می روید باید کیسه پلاستیکی سیب زمینی را هم با خودتون ببرید! روزها به همین ترتیب گذشت و کم
کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوي بد سیب زمینی هاي گندیده. به علاوه، کسانی که سیب زمینی
هاي بیشتري داشتند از حمل اونها خسته شده بودند. ولی معلم هر روز تکرار می کرد که هر بازي یه قانونی
داره و این هم قانون این بازي است. بالاخره پس از گذشت یک هفته بازي تمام شد و بچه ها راحت
شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی
داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی هاي بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت
داشتند. آنگاه معلم، منظور اصلی خود را از این بازي، چنین توضیح داد: این درست شبیه زمانی است
که شما کینه آدم هایی را که دوستشان ندارید، در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوي بد
کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا به همراه خود حمل می کنید. حالا که شما
بوي بد سیب زمینی ها را فقط براي یک هفته نتوانستید تحمل کنید، چطور می خواهید بوي بد نفرت را
براي تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

داستان کوتاه دو همسفر و دعا براي دیگري

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند
و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است که از خدا کمک
بخواهیم. بنابراین دست به دعا برداشتند و هرکدام گوشه ایی از جزیره را براي دعا و عبادت
برگزیدند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد. اما
مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست و فرداي آن روز
کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. حالا مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول
از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست و به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود دریافت
کرد. ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت. روزي مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود
ببرد. فردا آن روز کشتی ایی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد اول خواست به همراه همسرش از جزیره
برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود اندیشید: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد،
چرا که درخواست ها ي او بی پاسخ مانده، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از او
پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه
مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي همسفرم که پذیرفته نشد، پس بهتر است
همینجا بماند. پاسخ آمد: اشتباه می کنی. تو مدیون او هستی! زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم،
این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: مگر او چه خواست که باید مدیونش باشم؟ ندا پاسخ
داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم !

داستان کوتاه چگونه می توانم مثل تو باشم

مرد زاهدي که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه اي نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ
زیباي درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافري
برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون
آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهاي درون خورجین افتاد. نگاهی به
زاهد کرد و گفت: آیا آن سنگ را به من می دهی؟ زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از
خوشحالی در پوست خود نمی نگجید. او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن
می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت
کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد در کوهستان برگشت و تا او را دید به او گفت: من خیلی فکر
کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد خیلی راحت آن را به من هدیه کردي. بعد
دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عو ض چیز
گرانبهاي دیگري از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم!

داستان نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش
خراب شده و ترسان توي برف ایستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت
پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوي من رد
شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب
رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی
همونطور که من ¸ به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزي یکنفر هم به من کمک کرد
به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازي، باید این کار رو بکنی. نگذار
زنجیر عشق به تو ختم بشه!" **** چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزي بخوره و
بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت
ماهه باردار باشه و از خستگی روي پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ
گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود
، درحالیکه بر روي دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می
خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من
ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزي یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به
شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازي، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر
عشق به تو ختم بشه!". **** همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون
پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...

انیشتین وراننده اش

انیشتین براي رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت.
راننده وي نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور
داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با
صداي بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند.راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند
و او جاي انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که
سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وي بپرسند او چه می کند،
کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوي عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب
درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش
گفت: سوالات به قدري ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از
میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدي که باعث شگفتی حضار شد!

داستان جالب جزوه ریاضی

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند.
یکیشون گفت: "یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی
دونم کدوم نامردي جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترك تحصیل کنم."
دیگري هم در حال خنده گفت: "گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها! عجب جزوه اي بود!"
در ایستگاه بعدي یکی از در جلویی و دیگري از در عقب با کلی خشم پیاده شدند.

داستان زیبای خر وزنبور

یه چمنزاري بود که خرا و زنبورا توش زندگی می کردند. یه روزي از روزا یه خري براي خوردن علف به
چمنزار می آد و مشغول چریدن و نُشخوار کردن و خوردن می شه. از قضا گل کوچیکی را که زنبوره در
بین گلهاي کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می خوره و زنبور بیچاره که خودش و بین دندوناي خره
اسیر و مردنی می بینه، زبان خره را نیش می زنه و تا خره دهن باز می کند اونم از لاي دندوناي خره
بیرون می پره. خره که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرده ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را
دنبال می کنه. زنبور به کندوش پناه می بره. به صداي عربده خره ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آد و
حال و قضیه را می پرسه. خره می گه : زنبور شما زبونم را نیش زده. باید اون و بکشم. ملکه زنبورها به
سربازاش دستور می ده که زنبور خاطی را بگیرن و پیشش بیارن. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه
زنبورها می آرن و طفلکی زنبور شرح می ده که براي نجات جانش از زیر دندانهاي خره مجبور به نیش زدن
زبانش شده بوده و کارش از روي دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمه ، از
خره عذر خواهی می کنه و می گه : شما بفرمائید! من این زنبور را مجازات می کنم. خره قبول نمی کنه و
عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کنه که : نه خیر این زنبور زبونم را نیش زده من باید خودم اون و
بکُشم . ملکه زنبورها ناچار علی رغم میل باطنیش حکم اعدام زنبور را صادر می کنه. زنبور با آه و زاري
می گه : قربان ! شما که بهتر از من میدونید من براي دفاع از جان خودم زبان خره رو نیش زدم. آیا حکم
اعدام برا من عادلانه است ؟ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گه : می دونم عزیزم که مرگ حق تو نیست .
اما گناه تو اینه که با خر جماعت طرف شدي که زبان نمی فهمه و سزاي کسی که با خر طرف شه همینه !!

داستان جالب تخته سنگ

در زمانهاي گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي این که عکس العمل مردم را
ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته
سنگ می گذشتند؛ بسیاري هم میزدندکه این چه شهري است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر عجب مرد بی
عرضه اي است و ... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیک غروب، یک روستایی
که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته
سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد. ناگهان کیسه اي را دید که زیر تخته سنگ قرار داده
شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت
نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس براي تغییر زندگی انسان باشد."

داستان کوتاه ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ي چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چیزهایی را که

درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ

خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین براي شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و

دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روي دیوار مشاهده

کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را

روشن کرد.آب استخر براي تعمیر خالی شده بود!!!

داستان کوتاه قلب روی دیوار

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو

دوید و گفت مامان،مامان! وقتی من در حیاط بازي میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد،تامی با

ماژیک روي دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید،نقاشی کرد! مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدي هستی و تمام ماژیکهایش را در

سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرائی شد،قلبش

گرفت.تامی روي دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم!

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.

تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذیرائی بر دیوار است!

لحظات استرس زا

                                                              كنكوري ها

                                                      چقدر سخته اين لحظات

                                             من به شما حق ميدم الان قلبتان براي

                                     كروپ كروپ ميكنه براي انتخاب رشته وخيلي خيلي

                             استرس داريد بابا شما كه تا الان برتر بوديد بدونيد از الان به بعد

                    هم برتر خواهيد بود نترسيد توكلتان را فقط از دست ندهيد من به شما قول ميدم

          هرجا كه دوست داريد قبول خواهيد شدفقط اون خدا ي رو كه گفتم را فراموش نكنيد قبوليــــد

بابا مثل من باشيد كه اميدم رو ازدست ندادم

روزهاي گرم آخر ماه رمضان

با سلام خدمت عزيزان همشهري خودم اميدوارم خوشتان بيايد از اين قطعه شعرم در مورد هواي گرم در اين چند روز آخر مارمضان

خدايا عاشقان را غم مده و

          در اين روزهاي گرم ماتم مده و

                    اگر دادي بحال خضريم نده و

                          دگر خواسته كه من از تو دارم

                                     يكي صبري در اين دو دارم

                                            مداني كه من چه گويم بهراينجا

                                                  خداجان خور ور او در مازه جون محمود

                                                                     خدايا روزه را گويم دراين روز

                                                                           كه واقعا دل ماره به سر زبون داد

                                                                                    هواي گرم از يك طرف وروز بلندرو

                                                                                             كه واقعا همه رو ميكنه فلج رو

                                                                                        الهي آخرين خاسته منو اجاب كن

                                                                                           كه يك صبر جزيلي رو تو اتاب كن

                                                                                  خدايا تو نگفتي بابي كسوني

                                                                           بابا منهم يكي از همونم

                                                              بلاخره تو كاري كن تموم شه

                                                     درسته عمرما داره حروم شه

                                             الهي من در اين لحظه بانيازم

                                    تو كاري كن آخر شو اين نيازم

                          توصبري را بده زودتر تموم شه

               بقيش باشه من كه همون شه

     مدانم كه اين ارزوي هر كه باشه

كه اين دو سه روز به خوبي تموم شه

   الهــــــــــــــــــــــــــــــــــي وربـــــــــــــي من لـــــــــــــــــــــــــــي غير