رمان عاشقانه کارد و پنیر قسمت هفتم
تلاشمون برای پیدا کردن خونه بی نتیجه موند ، البته موارد خوبی پیدا می شد ولی نه با پولی که ما داشتیم !
نمی
تونستم دست روی دست بذارم و غصه خوردن مامان رو ببینم ... از مهلتی که
داشتیم فقط چند روز باقی مونده بود و هنوز هیچ کاری نکرده بودیم
نا امید از بنگاه اومدم بیرون دیگه داشتم کم می آوردم چه غلطی کردم به این جواد پریدما ! گوشیم زنگ خورد ، سامان بود
_سلام
_سلام کیانا خوبی؟
_ممنون
_کجایی ؟
_اومده بودم دنبال خونه
_پیدا کردی ؟
_نه فعلا
_ببین می تونی بیای هتل دنبالم ؟
_الان !؟
_آره کار دارم
_آخه ماشین دست من نیست
_بیا اینجاست ، بابا اومده یکم سرم شلوغ شده
_باشه الان میام
_منتظرم ، فعلا
_خداحافظ
اینم وقت گیر آورده ! خوب یه اژانس بگیر به کارات برس نمی میری که ، والا
خیلی وقت بود سوار مترو نشده بودم ، زیادی شلوغ بود می ترسیدم خفه بشم ولی خدا رو شکر صحیح و سالم رسیدم !
اصلا
حوصله رانندگی نداشتم انگار این چند روز تو خونه موندن بهم ساخته بود و
تنبل شده بودم ، خانوم دلاور گفت که سامان با باباش جلسه داره
کلاسشون در حدیه که می خواهند با هم حرف بزنن میگن ما جلسه داریم ، یعنی در این حد با فرهنگن !
سوییچ دست دلاور بود ازش گرفتم ، نشستم و منتظر شدم تا کارشون تموم بشه
فکر
کنم نیم ساعتی گذشته بود که بلاخره در اتاق مدیریت باز شد و سامان با یه
لبخند بزرگ اومد بیرون ، انگار از اومدن پدرش زیادی خوشحال بود
بلند شدم و سلام کردم
_به به کیانا خانوم ، چه عجب ما شما رو دیدیم بعد از چند روز مرخصی ؟
جلوی خانوم دلاور خجالت کشیدم اینجوری نگاه میکنه و حرف می زنه !
قبل
از اینکه چیزی بگم دوباره در اتاق باز شد و یه مرد حدودا 50 و خورده ای
ساله اومد بیرون ، حدس زدن اینکه بابای سامان باشه کار سختی نبود
موهای جو گندمی و صورت مهربونش باعث شد تو برخورد اول به دلم بشینه از دیدنش یه حال خوبی بهم دست داد نمی دونم چرا !
_سامان جان
_جونم
_به فرزاد زنگ بزن و برای هفته بعد حتما یه قرار باهاش بذار
-چشم همین امروز تماس میگیرم
می خواست بره که سامان سریع گفت :
_بابا ، ایشون همون خانومی هستن که گفتم
منظورش من بودم ! معلوم نبود چی گفته پشت سرم ، با خوشرویی گفتم :
_سلام آقای افراشته رسیدن بخیر
با لبخند برگشت سمتم و خیره شد بهم ، دهنش رو باز کرد اما چیزی نگفت ! تعجب کردم
مثل کسایی که یه تصویر وحشتناک یا غیر واقعی می بینند چشم هاش درشت شد و زیر لب گفت :
_این ... این ... غیره ممکنه !
_دیدی درست گفتم !
بدون اینکه به حرف سامان توجه کنه با قدم های آروم و سست اومد طرف من ، یاد بار اولی افتادم که پسرشم همینجوری بهم زل زده بود
اینها انگار خانوادگی یه سیمشون قاطیه ! کاش می فهمیدم تو صورت من بیچاره چی می بینند که این مدلی می شوند بنده خداها!
رو به روم وایستاد ، یه لحظه ترسیدم حس کردم رنگش زیادی پریده ، ماشالا قدشم بلند بود نمی تونستم سامان رو ببینم که پشت سرش بود
نمی
دونم چند دقیقه بدون حرف و یه نگاه ممتد گذشت جالب این بود که هیچ کس هیچی
نمی گفت تا اینکه دیدم دارم زیر نگاهش کلافه می شم و گفتم :
_حالتون خوبه اقای افراشته ؟
تکونی
خورد و انگار از هپروت در اومد ، نا غافل قدم بلندی برداشت و اومد سمتم ،
نفهمیدم چی شد تا به خودم اومدم منو محکم کشید توی بغلش
نفهمیدم چی شد تا به خودم اومدم منو محکم کشید توی بغلش و با ناله گفت شهره !
شاید چند لحظه طول کشید تا بفهمم چی به چیه و وقتی دیدم دارم له میشم چنان جیغی زدم که فکر کردم حتما کر شد!
سامان سریع اومد و پدرش رو کشید کنار ، مثل آدم هایی که از جنگ برگشتن افتادم روی زمین و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم
اگه 1 دقیقه دیرتر به دادم می رسید خفه شدنم حتمی بود !
_چیکار می کنی بابا ؟
نگاه بی جونم رو کشیدم سمتشون !
_اون شهره است ، شهره
_اشتباه می کنی من که گفتم زود قضاوت نکن
سامان نشست رو به روم و گفت :
_خوبی ؟ می خوای اسپریت رو بدم بهت ؟
سرم رو تکون دادم ، خیلی ترسیده بودم ...
خانوم دلاور بازوم رو گرفت و کمک کرد تا بشینم روی صندلی ، مردک مزخرف چجوری به خودش اجازه داد این کارو بکنه ! اعصابم داغون بود
_بیا عزیزم یکم آب بخور بهتر میشی
لیوان آب رو با دستای لرزونم از دلاور گرفتم و یکم خوردم ، با حرص به سامان که داشت آروم با باباش حرف می زد نگاه کردم
جفتشون انگار کلافه بودند ، افراشته وقتی حس کرد نگاهم به اونهاست برگشت سمتم ... اومد و رو به روم نشست
سرم رو انداختم پایین و دستام رو دور لیوان حلقه کردم ، صداش خشدار شده بود
_واقعا عذر میخواهم دخترم ، نمی خواستم اینطوری بشه ، متاسفانه به دلیل شباهتت تو رو با شهره اشتباه گرفتم
_بله ، منم بار اول همین اشتباه رو کردم
با شنیدن دوباره اسم شهره انگار جرقه ای خورد توی ذهنم و ناخوداگاه زیر لب گفتم :
_ولی شهره ....اسم مامانمه !
افراشته با داد گفت :
_چی ؟ تو چی گفتی ؟
_من ... خوب اسم مادرم شهره است
بلند شد و با هیجان گفت :
_دیدی سامان ؟ این دختر شهره است نمیشه اینهمه شباهت رو منکر شد تو درست حدس زدی ... خدای من باورم نمیشه
گیج شده بودم انقدری که نمی فهمیدم نمی تونستم بفهمم دلیل خوشحالی افراشته وسامان چیه ... با بهت گفتم :
_مگه شما مامان منو می شناسید ؟
همین که اومد طرفم بلند شدم و جیغ زدم ، چشمم ترسیده بود
سامان دست پدرش رو کشید و گفت :
_بابـــا !
_کیانا جان منو ببر پیش مادرت همین الان
_چرا ؟
_بریم خودت می فهمی
سامان دستی روی موهاش کشید و گفت :
_حالا بیا بریم خونتون اونجا معلوم میشه شایدم ما حدسمون غلط باشه و ...
با داد افراشته حرفش نیمه کاره موند
_مزخرف نگو ! مگه کوری نمی بینی ؟ امکان نداره اشتباهی در کار باشه !
سر
در نمی آوردم ! درسته که فامیلیشون با مامان یکی بود ، اما این چه معنی
میده ؟ هیچ وقت از بچگی تا حالا اسمی از فامیل مامان حتی به گوشمم نخورده
بود
تا یادم بود شنیده بودم خانواده اش که فقط پدر و مادر پیرش بودند
چندین سال پیش وقتی که ما خیلی بچه بودیم توی سانحه مردند اونم توی تبریز
بخاطر
همین ما فامیل مادری نداشتیم حتی قبرشون رو هم ندیده بودیم ! ولی خوب
مامان چند وقت یه بار برای شادی روح والدینش خیرات می کرد
حالا معلوم نبود واقعا کس و کار و فامیلش بودند یا فقط یه تشابه اسمی بود و بس ، که به نظر من حدس دومم درست تر بود
با
اصرار های فراوون افراشته و پسرش راضی شدم بریم تا با دیدن مامان همه چیز
حل بشه ، به هر حال سامان یه بار خونمون اومده بود و مامان رو دیده بود
وقتی توی ماشین نشستیم و سامان حرکت کرد شماره موبایلش رو گرفتم
می دونستم که این ساعت سر کلاسه ، خیلی دیر جواب داد
_سلام مامان
_سلام کیانا جان بعدا زنگ بزن سر کلاسم
_واجبه
_خوب بگو
_مهمون داریم ، تا نیم ساعت دیگه می رسند خونه
_مهمون ؟ کی هست ؟
_نمی دونم یعنی ... چیزه خیره
_نمیشه بعدا بیان ؟ من تا 1 کلاس دارم
_حالا دو ساعت مرخصی بگیر !
_آخه ...
_بخدا واجبه !
_باشه ولی به حساب تو بعدا می رسم با این مهمونی دادنت .
_زود بیای ها منتظرتم
_باشه! خداحافظ
_فعلا
افراشته که گویا تمام مدت حواسش به مکالمه من بود برگشت سمت عقب و گفت :
_مادرت کارمنده ؟
نمی دونم چرا خوشم نمی اومد از اینکه در مورد مامان پرس و جو کنه ! شاید غیرتی شده بودم
_بله ، دبیره ادبیاته
سرش رو تکون داد و گفت :
_همیشه
عاشق شعر و شاعری بود ، پس آخرشم به آرزوش رسید ، یادمه اون موقع ها دیوان
حافظ رو بر می داشت و دور باغ از صبح تا شب راه می رفت
می خواست کل غزلیاتش رو حفظ کنه و از بر باشه !
هر چی بیشتر از خصوصیات گم شده اش می گفت بیشتر می ترسیدم ، انگار داشت واقعا در مورد مامان من حرف می زد !
تا وقتی برسیم خونه هزار جور فکر و خیال و حدس زد به سرم ، دلشوره داشتم و نمی دونستم چی می خواد پیش بیاد
از
پله ها رفتیم بالا ، نگاه کنجکاو و بهت زده افراشته نشون می داد که چقدر
از دیدن محل زندگیمون متعجب شده انگار که اصلا این جور جاها رو ندیده
شایدم چون تازه از خارج برگشته بود براش تازگی داشت نمیدونم !
کلید انداختم و به خیال اینکه مامان هنوز نرسیده رفتم تو ، اما با شنیدن صدای در صدای مامان هم بلند شد
_کیانا تویی ؟
افراشته صبر نکرد تا جواب بدم ، بدون اینکه کفش هاش رو در بیاره با قدم های بلندش اومد تو و داد زد :
_شـــهره ؟
مامان با چادر رنگیی که همیشه دوستش داشتم از توی اتاق اومد بیرون و متعجب گفت :
_اینجا چه خبره ؟!
چند دقیقه بدون حرف بهم خیره شدند ، انگار توی صورت هم دنبال یه آدم دیگه می گشتند نه چیزی که الان هست
حس می کردم لحظه ها داره کش می اید انگار همه چیز رو گذاشته بودند رو دور کند ... اشک های مامان ، آغوشی رو که افراشته براش باز کرد
و حتی دستهای مردونه اش که دور شونه های مامان حلقه شد و انگار با تموم وجود بغلش کرد ....
باور نکردنی بود ! انقدر که کم آوردم و نشستم روی اولین مبل
_چقدر شکسته شدی شهره ، باورم نمیشه این تویی ...خودتی !؟ باورم نمیشه که پیدات کردم اونم بعد از اینهمه سال ... خدایا شکرت
جواب مامان فقط گریه بود وبس !
نمی دونم چقدر گذشت اونم تو سکوت ، ولی دیگه کلافه بودم از اینکه نمی فهمیدم چی به چیه ! طاقتم طاق شد و گفتم :
_مامان اینجا چه خبره ؟ چرا حرف نمی زنی بفهمم این مرد کیه که تو رو مثل ارث پدریش چسبیده و ول نمی کنه !
ولوم صدام انقدر بالا بود که هر سه تاشون برگشتن سمتم ...
_کیانا ... این .. این داییته .. تنها برادر من
متعجب گفتم :
_چی ! دایی !؟
سامان دستش رو گذاشت روی شونه پدرش و با لبخند گفت :
_پس راسته که میگن خون خونُ می کشه ! درست زدیم به هدف و بلاخره تونستی عمه شهره رو پیدا کنی
_کار خدا بود که بعد از 25 سال خواهرمو پیدا کنم ، اونم اینجا تو همین تهرانی که هزار بار گشتم و هر دفعه نا امید تر از قبل شدم
رفتم جلوی مامان و گفتم :
_این مزخرفات چیه ؟ هان ؟ مگه تو یه عمر نگفتی که هیچ کسی رو نداری ؟ مگه همه دار و ندارت یه مادر پدر پیر نبود که اونها هم مردن و ما موندیم و خودمون ؟
پس اینا چی میگن ؟ این دایی کیه که الان پیداش شده ؟ تو دروغ گفتی یا من دارم اشتباه می بینم !
_آروم باش عزیزم من برات توضیح میدم همه چیز رو میگم ، خیلی مفصله خیلی
_خوب توضیح بده تا دیوونه نشدم
با تردید به افراشته نگاه کرد و گفت :
_آخه الان که ....
_یعنی تو از گذشته ات چیزی به دخترتم نگفتی ؟
_نتونستم که بگم
_خوب بهش بگو شهره ، اون دخترته حق داره بدونه گذشته مادرش چی بوده ، منم برادرتم دوست دارم بفهمم بعد از اون همه اتفاق و جدایی چی گذشت بهت
مامان اشک هاش رو پاک کرد و با لبخند بهم گفت :
_برو یه شربت درست کن عزیزم
دلم می خواست بگم زهرمار بخورن ، ولی می دونستم نمیشه رو حرفش حرف زد ! با اکراه رفتم توی آشپزخونه
انقدر فکرم درگیر بود که اصلا حواسم نبود دارم چیکار می کنم ، لیوان ها رو گذاشتم روی میز و تند تند توشون شربت آلبالو ریختم
از توی یخچال یه پارچ آب برداشتم و بر عکس همیشه که دقت می کردم رنگش قاطی نشه چنان سرازیرش کردم که کلا کن فیکون شد !
قاشق های شربت خوری رو شوت کردم توی لیوان ها ... سینی رو برداشتم و رفتم توی سالن
بعد از اینکه تعارف کردم نشستم و منتظر شدم تا مامان خودش شروع کنه ، افراشته گفت :
_چه طعم خوبی داره ! مثل شربت هایی که خانوم جون درست می کرد
_خدا رحمتش کنه ، خودش بهم یاد داده بود ... همیشه می گفت هر چقدرم که مال و ثروت داشته باشی بازم دختری باید هنر زندگی و خونه داری بدونی
زمونه است ، معلوم نیست چجوری چرخش بچرخه و آدم رو به کجاها برسونه
عمرش کفاف نداد تا ببینه گردونه روزگار منو کجا انداخت ، اما خوب انگار همون موقع ها هم حدس می زد که چی میشه !
_شایدم تو که یه دونه دخترش بودی رو خوب می شناخت ...
_خیلی دلم هواشو کرده
_هوای آقاجون رو چی ؟ اصلا دلت براش تنگ میشه ؟
_میشه که نشده باشه !؟ احساسات ما زنها با شما خیلی فرق داره ، هیچ دختری نمی تونه از پدرش دل بکنه اونم دختری مثل من که انیس و مونس بابام بودم
_می دونستی همه کسشی و اینجور بهش پشت کردی شهره جان ؟
_تو دیگه چرا این حرفُ می زنی ؟ اون منو از خودش روند مثل اینکه یادت رفته !
وقتی از صحبت هاشون سر در نمی آوردم کلافه می شدم ، بازم پا برهنه پریدم وسط
_میشه از اول بگید چه خبر بوده ما هم بفهمیم ؟
چند دقیقه ای سکوت شد ، انگار مامان فرصت می خواست تا چیزایی رو که می خواست بگه تو ذهنش مرتب کنه ، معلوم بود که کلافه است
اما بلاخره شروع کرد به صحبت ...
_ خلاصه میگم چون اگر قرار باشه سفره دلم باز بشه جمع کردنش به این راحتی ها ممکن نیست
15 سالم بود که خانوم جونم به خاطر مریضی سختی که داشت مرد ، سنی نداشت اما عمرش به دنیا نبود
شهرام 4 سال از من بزرگتر بود اون موقع ها درگیر درس و دانشگاه بود ، تنها کسی که توی یه خونه ی بزرگ شد همه کس ِ آقاجون من بودم
به قول خودش بعد از خانوم جون شهره امید روز و شبش بود ... همه چیز خوب بود و رو به راه تا اینکه من دانشگاه قبول شدم خیلی دوست داشتم ادبیات بخونم
وقتی همین رشته قبول شدم توی اسمونها بودم از خوشحالی ، یک سال از دانشجو بودنم می گذشت که با محمدرضا اشنا شدم
کارمند اداری دانشگاه بود ، خوش برخورد و متین بود ، کار همه رو راه می انداخت ...
عاشق شعر و ادبیات بود مثل خودم و همین شد جرقه آشناییمون ، آشنایی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم اینجوری زندگیم رو تغییر بده
خیلی طول نکشید که ازم شخصا خواستگاری کرد ! باورم نمی شد اون 12 سال از من بزرگتر بود
حتی فکرم نمی کردم که مجرد باشه ! چهره مهربونی داشت و برازنده بود
خیلی زود به دلم نشست ، جوری که دیگه فاصله سنی و طبقاتیمون برام مهم نبود ، من 20 سالم بود اون 32 !
اجازه گرفت تا رسما بیاد خواستگاری و منم بهش اجازه دادم چون عاشقش شده بودم ...
اقاجون مخالفت کرد از همون اولش معتقد بود که هر کسی لیاقت منو نداره مخصوصا یه جوان یه لا قبا و تک و تنها ...
البته شاید دلیل اصلیش این بود که می خواست با پسرعموم ازدواج کنم نه با هیچکس دیگه ای !
ولی من هیچ علاقه ای به نادر نداشتم اون کارش تجارت بود مثل عموم
تو یه زندگی پر از تجمل و رفاه بزرگ شده بود متکی به پول پدرش بود و حتی نظراتش همون ایده آل های خانوادش بود نه بیشتر نه کمتر ...
مردی نبود که بشه بهش تکیه کرد ، اما محمدرضا روی پای خودش وایستاده بود ، خرج خودش و مادر پیرش رو با زحمت به دست می آورد
تمام حرف هاش بوی منطق و عشق می داد ...
از اونجایی که تجربه زندگی بی دغدغه رو 20 سال داشتم برام جالبم بود که بخوام روی پای خودم وایستم تا طعم خوشبختی رو یه جور دیگه ای بچشم
همه مخالف ازدواج ما بودند ، آقاجون وقتی دید بعد از 1 سال کوتاه نمیایم نه من نه محمدرضا و همچنان عاشق همیم باهام اتمام حجت کرد
گفت یا فکر این پسره رو از سرت بیرون می کنی یا من از خونم بیرونت می کنم !
به همین راحتی ... یه دیوار کشید بین خانواده و عشقم
این طرف دیوار ریشه و وجودم بود و اون طرف عشق و دلم ، کسی رو نداشتم که همدمم باشه نه مادری نه خواهری و نه دوست صمیمی !
محمدرضا وقتی شرط آقاجون رو شنید ازم خواست خوب فکر کنم ، دوست نداشت باعث جداییمون بشه ، نمی خواست بعدا سرکوفت بزنم بهش
همه چیز رو برام روشن کرد ، حتی پیش بینی این روزای سخت بدون خودش رو هم می کرد ، ولی وقتی یه دختر جوان با همه احساسش کسی رو دوست داره
دیگه نمیشه بهش نهیب زد و اونو از هستیش جدا کرد ، من همه چیز رو پذیرفتم وچون تمام رویاهای آینده ام رو اون طرف دیوار می دیدم !
فکر می کردم می تونم بعد از اینکه خوشختیم حتمی شد برگردم و پدرم رو راضی کنم از خودم
اما اشتباه می کردم !
هنوزم یادمه که وقتی با دست های لرزونش روز عقد گردنبند خانوم جون رو انداخت گردنم چشم هاش پر از غم بود و روی پیشونیش گره ای بود که از صد تا کور گره هم بدتر بود !
من خوشبخت شدم ، اما نه اونجوری که دیگران فکر می کردند ! خوشبختی من محمدرضا بود و بچه هام ، زندگی ساده ام
روزمرگی هایی که برای همه عادی بود اما تو خانواده کوچیک ما پر از عشق و دوست داشتن بود ...
خیلی دوستش داشتم داداش ، وقتی توی تصادف ما رو تنها گذاشت از ته دل می خواستم که من به جاش بمیرم ، اون بهترین مردی بود که می شناختم
حتی یکبار بین ما بی حرمتی نشد ، تا آخرین لحظه عاشق هم بودیم ... هنوزم بعد از اینهمه سال از انتخابم راضیم و هرگز پشیمون نشدم
نمی تونستم باور کنم همه این حرف هایی که مامان زده واقعیت و گذشته اش بوده ، بیشتر برام مثل قصه بود
اصلا
نمی شد تصور کرد کسی که یه عمر با همه سختی هایی که زندگیش داشته بجنگه
وقتی که اینهمه اختلاف طبقاتی داشته و با این حال بازم دم نزنه
یعنی عشق انقدر عظیم و قوی بود که باعث شد 25 سال دختری رو از خانواده اش دور بکنه !
با صدای افراشته که حالا دیگه مطمئن بودم داییمه حواسم جمع شد
_یعنی حتی نخواستی که برگردی و از پدرت عذرخواهی کنی ؟ حتی عذاب وجدان نگرفتی که دل خانواده ات رو شکستی؟
_شهرام! چرا فکر نمی کنی آقاجون دل منو شکست ؟ اونم یه دونه دخترش ..
یعنی حتما باید به زور با اردلان ازدواج می کردم و از همه خواسته های دل و ذهنم دست می کشیدم تا دل شما نشکنه ؟
تو
که دیدی من چقدر التماس کردم اصرار کردم خواهش کردم و خواستم اما اون
کوتاه نیومد ، لجبازیش برای این بود که محمدرضا رو هم سطح ما نمی دید
فقط بخاطر یه مشت پول که اون نداشت و ما تا دلت بخواد داشتیم ...
_ولی شوهرت خانواده اصیل نداشت ، کار خوب نداشت ، اختلاف فرهنگی و طبقاتی داشت اون حتی یه دهه از تو بزرگتر بود شهره
مامان عصبی گفت :
_ببخشید
اما اصلا دلم نمی خواد حالا که بعد از سالها بهم رسیدیم حتی یک کلمه در
مورد زندگی و مخصوصا همسرم حرفی بزنی و باعث دلخوری من و بچه ها بشی
دایی شهرام سرش رو تکون داد و گفت :
_باشه عزیزم ! معذرت می خوام ، گذشته ها گذشته ... فقط یه چیزی رو بگو ، اصلا تو این سالها دلت خواست که برگردی پیش ما و ببینیمون ؟
_مگه
میشد که نخوام ؟ سال اول ازدواجون بود که مجبور شدیم بریم کاشان چون مادر
محمدرضا اوضاع جالبی نداشت ، دلم براش سوخت معلوم بود زیاد دوام نمی آره
به خواست خودم چند وقتی همونجا موندیم اما قسمت شد که به جای چند وقت چند سال بمونیم !
من
حامله بودم که برگشتیم تبریز2 ،3 سالی بود که از شما بی خبر بودیم ، خود
محمدرضا منو آورد دم در خونه و خواست که برم پیش اقاجون ، ببینمش و حلالیت
بطلبم
ولی کاش هیچ وقت نمی رفتم حداقل یه امیدی داشتم به اون کوچه و اون
خونه ، وقتی که یه دختر نا آشنا در رو باز کرد و گفت شما رفتین و آدرسی
نداره نزدیک بود دق کنم
می دونستم که دلیل اصلی رفتنتون به ازدواج بی سر و صدای من بر می گشت !
نمی تونی بفهمی چه حسی بهم دست داد وقتی دیدم پدرم فقط به جرم دوست داشتن طردم کرد و کلا ازم دل برید ...
واقعا
قضاوتش در مورد من بی انصافی بود و بس ... ترسیدم از اینکه برم و از قوم و
خویش پرس و جو کنم و ببینم به اونها هم سفارش کرده که چیزی نگن
بعید نمی دونستم ، نخواستم دیگه هیچ امیدی برای خودم باقی نذارم .. برگشتم
بعد از به دنیا اومدن بچه ها به پیشنهاد محمدرضا اومدیم تهران ، اینجوری حداقل حس می کردم نزدیکتونم
بازم گشتم اما کار آقاجون انقدر درست بود که هیچ آدرسی به دستم نرسید و نتیجه یه عشق واقعی شد 25 سال دوری
_شهره جان حق با تواه شاید پدر زیادی سخت گرفت ولی اون همیشه یه دنده بود و لجباز که به نظرم تو کپی خودشی توی این مورد
من سعی کردم که نظرش رو برگردونم به هر حال تو خواهرم بودی نمی تونستم دوریت رو تحمل کنم
ولی براش گران تموم شده بود این که بین اون و یه پسر تازه از راه رسیده انتخابت رو کردی و خانوادتُ گذاشتی کنار
بگذریم ! حالا وقت برای شکوه و گلایه زیاده آبجی خانوم ... حاضر شو باید بریم
_کجا !؟
_خونت جایی که لایق تواه نه اینجا
قبل از اینکه من یا مامان چیزی بگیم سامان مثل نخود آش رشته پرید وسط و گفت :
_شما که قراره تو این هفته اینجا رو تحویل بدید خوب بیاید اونجا دور هم باشیم دیگه عمه جون !
_ولی عزیزم ....
_نه نیار شهره ! تو باید جور همه این سالها رو بکشی
_شما با اقاجون زندگی می کنید ؟
_خوب راستش مفصله ، هر وقت اومدی خودت متوجه میشی
_نمی دونم چی بگم ! اجازه بده تا فکر کنیم نظر من تنها شرط نیست
خوشم اومد حداقل جلوی سامان مامان منو آدم حساب کرد ! دایی شهرام دیگه اصرار نکرد بلند شد و گفت :
_باشه ولی خواهش می کنم زود فکراتو بکن ، شماره ات رو هم بهم بده می ترسم از اینجا برم و بازم گمت کنم
_خیالت راحت باشه داداش ، ایندفعه من کوتاه نمیام ... حالا چرا انقدر زود بلند شدی ؟
_اگر دست خودم باشه که نمیرم ولی تازه از سفر برگشتم کار هام زیاده ، ضمن اینکه باید مقدمات برگشتن تو رو هم ترتیب بدم
نمی تونستم منکر شادی باشم که توی چشمای مامان موج می زد ، با اینکه مدام اشک می ریخت اما خنده از لبش دور نمی شد ...
نمی دونستم بعد از رفتن مهمون های عجیبمون باید چجوری برخورد کنم
از اینکه با دروغ بزرگ شده بودم سرزنشش می کردم یا اینکه به روی خودم نمی آوردم و این خوشی تازه به دست اومده رو خراب نمی کردم !
شایدم بهتر بود به کیمیا می گفتم و از اون هم فکری می گرفتم
وقتی که خداحافظی می کردند من یه گوشه وایستاده بودم و دست به سینه نگاهشون می کردم
یه جورایی حسودی می کردم از اینکه به غیر از من و کیمیا حالا کسانی هستند که اینجوری مامانو دوست دارند و ول کنش نیستند !
سامان که دید اون دو تا توی حال و هوای خودشونن اومد نزدیک منو گفت :
_ببخشید خانوم شما الان چه حسی دارید ؟
ابروم رو دادم بالا و گفتم :
_در چه موردی ؟
_همین که یهو از فرش داری میرسی به عرش
نمی
دونم چرا حالم ازش بهم خورد ! حس کردم همه نداریمون رو داره چماق می کنه و
می کوبه تو سرم ، شایدم فکر می کرد حالا دارم بال بال می زنم برای این
موقعیت جدید
_ببخشید این عرشی که میگین کجاست ؟
_همین راه بهشتی که به روت باز شده دختر عمه
چه واژه جدیدی ! دختر عمه ..
_هه ! شایدم برای من جهنم باشه
_چرا اونوقت ؟
_بهشتی که موکلش امثال تو باشند از برزخم بدتره پسردایی !
_اوه ، چه زبون تندی ... فکر نکنم به خاندان ما رفتی باشی
_بهتر ، مایه افتخاره
_سامان جان بریم دیگه
_تشریف ببرید ددی صداتون زد
چشم هاش رو تنگ کرد و گفت :
_تشریف می برم ... می دونی چیه خیلی دوست دارم ببینم وقتی موقعیتت عوض شد خودت چقدر تغییر می کنی
_من گل کوزه گری نیستم که با هر دستی یه شکلی بگیرم ! ما خیلی وقته تو تنور زندگی داغ شدیم و یه شکل و ثابت موندیم
_ببینیمُ تعریف کنیم دختر عمه ، فعلا
_به سلامت
در باز شد و مامان اومد تو ... به احترامش نشستم ولی چیزی نگفتم
_می خواستی به کسی زنگ بزنی ؟
با سلام